قرار بود از اون مدت تاخیرم بنویسم...

پارسال نزدیک ژانویه 2013 مادرم اینا اومدن اینجا. این دومین باری بود که ظرف این مدت دو سالی که اینجا زندگی میکنم خانواده ام بهم سر زدن. خیلی خیلی خوشحال شدم چون جونم به جونشون بسته است و اومدنشون برام بهترین خبر بود. اونم موقع ژانویه که میتونست خیلی خوش بگذره. دوست داشتم امسال مراسم تحویل سال میلادی رو در جای دیگه ای باشم واسه همین با خانواده ام هماهنگ کردیم که بریم سنگاپور. قبل از سال نو راهی شدیم و یکروز پیش از سال نو در سنگاپور بودیم.از خونه ی من تا سنگاپور با ماشین فقط 5.30 طول میکشه اونم مسیری بسیار سرسبزو زیبا. بهرحال برای چند روزی رفتیم اونجا بسیار خوش گذشت و برگشتیم. خواهرم بخاطر کارش مجبور شد زودتر برگرده اما مادرم یکماه موند . روزو شبهای بسیار خوبی رو داشتم. اما نزدیک برگشتنشون که شد از غصه داشتم میمردم.متاسفانه همیشه روزای خوب و با هم بودن خیلی زود میگذره...اونا برگشتن و بازهم غصه ی نبودنشون....اما یکهفته بعد از رفتنشون مجبور شدم به ایران برم چون مدتی بود که دردهای زیادی در ناحیه شکم حس میکردم  و بعد از مشورت با پزشکم در ایران بهم گفت که سریع باید برم ایران. در کمال حیرت همگان سریع بلیط گرفتم و رفتم ایران. بعد از سونوگرافی و ...تشخیص هری ناف دادند و گفتند اگه نمیومدی احتمال پارگی روده زیاد بود و بعدشم که معلوم نبود چی به سرم میومد....سریع در بیمارستان بستری شدم و عمل کردم و بعد از دو روز بستری در اونجا به منزل خواهرم رفتم و استراحت کردم. از اونجایی که باید به دلیل انجام چند کار زودتر به مالزی برمیگشتم بعد از دو هفته استراحت و گدروندن دوره ی نقاهت بعداز جراحی درحالیکه اصلا تهران رو ندیدم و نگشتم و دلتنگیهامو کم نکردم بلیط برگشت گرفتم اما صبح روزیکه باید میرفتم فرودگاه ساعت 4 صبح با درد بسیار شدیدی بیدار شدم ودر حالیکه اشک میریختم و فریادمیزدم منو رسوندن بیمارستان. بعد از سونو مشخص شد که در کمال ناباوری سنگ کلیه دارم!!!!!داشتم دیوانه میشدم ...سنگ کلیه !!!اصلا چنین چیزی در خانواده ام نداشتیم و حتی یکبار هم درد نداشتم و نه هیچ عوارضی. حتی در چند ماه قبل هم که چکاپ کرده بودم هیچی دیده نشده بود.احتمال زیادی به تغییر رژیم غذایی و آب آشامیدنی و...در این کشور رو دادند و گفتند که سنگ در راه گیر کرده و باید با بسکت درش بیارن. گفتم من پرواز دارم باید ساعت 4 در فرودگاه باشم ....دکتر هم گفت تلاشم رو میکنم تا اون ساعت راهیت کنم ....وضعیت بسیار بدی بود. کمتر از چند ساعت دیگه پرواز داشتم و باید برمیگشتم- ضمن اینکه هنوز دوهفته از عملم نگذشته بود که بیهوشی گرفته بودم و حالمم بد شده بود- نگران بودم از اینکه از این ببعد با سنگ کلیه و مشکلات و درداش و عواقب اینچنینی اش توی کشور غریب چیکار کنم_ اینهمه سال توی ایران بودم و هیچ مشکلی نبود حالا به محض رفتن از ایران اینجوری برام مشکل درست شده بود... نه اینکه بگم از داشتن سنگ کلیه ترسیده بودم نه. خدا رو شکر کردم که درد بی درمان یا بدتری نبود که در مقابل تموم مردمی که دارن با بیماریهای بسیار بد دست و پنجه نرم میکنن اصلا چیری نبود . فقط نگرانیم برای نبودنم در ایران بود چون مالزی اصلا پزشکی مناسبی نداره و بسیار بسیار عقبه. نمیتونستم فکرشو بکنم که اگه این اتفاق در مالزی میافتاد یا دوباره بیفته من چه جوری برم اتاق عمل....توی  همین فکرا بودم که دکتر اومد و گفت باید برای رفتن به اتاق عمل آماده بشم....

ادامه دارد.

/ 3 نظر / 14 بازدید
فروزان

سلام دوست عزیزم مرسی که به وبلاگم سر زدی... خاطراتت قشنگه من فقط پست امروزتو خوندما

علیرضا کوچولو

سلام دوست خوبم من به کمکتون احتیاج دارم. من در جشنوارۀ تابستانی نی نی وبلاگ شرکت کردم و شما می تونید بهم کمک کنید. کافیه با موبایلتون 179 را به 20008080200 پیامک کنید و بهم رای بدید. خواهش می کنم این کمک و بهم بکنید، من فقط یک کودک دو ساله ام! لطفتون رو هرگز فراموش نمی کنم. برای کسب اطلاعات بیشتر به وبلاگم سر بزنید. ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌

یه پسر ساده و مثبت

:-(