دکتر بهم گفت که باید برای رفتن به اتاق عمل آماده بشم ولی گفت که نباید امیدوارباشم که بتونه سنگ رو با بسکت بگیره ممکنه درحین انجام کار سنگ به عقب برگرده و نشه گرفتش. بهرحال دعا کرد که همه چی بخیر بگذره و من بتونم به پرواز برسم . حالم اصلا خوب نبود از رفتن به اتاق عمل و گرفتن بیهوشی اونم در فاصله یکهفته بعد از اون عمل که هنوز جای بخیه هام درد میکرد دیگه اصلا دلم نمیخواست بیهوشی بگیرم اما چاره ای نبود .البته در لحظات آخر موفق شدم پرواز رو کنسل کنم و برای دو روز بعد بندازم و اونم با کلی بدبختی! بهرحال رفتم و دکتر هم موفق شد سنگ رو با بسکت بگیره و همه چی تموم شد البته تا ساعت شب گیج بودم و اصلا نمیتونستم از بیمارستان مرخص بشم که خدا رو شکر کردم که تونستم بلیط رو تغییر بدم وگرنه اصلا به پرواز نمیرسیدم. خلاصه از بیمارستان به خونه خواهرم رفتم و استراحت کردم اما اصلا از نظر روحی خوب نبودم . دو روز بعد هم به مالزی برگشتم . وقتی به خونه رسیدم بشدت مضطرب و نگران بودم . از جهتی از اینکه به خونه خودم برگشته بودم خوشحال بودم اما از یه طرف دلتنگی دوباره بسراغم اومد و بیشتر از این ناراحت بودم که اصلا نتونستم با خانواده ام باشم و از بودن درایران لذت ببرم و همه اش بیمارستان بودم و در حال درد و ...و بعد هم نگران برای اینکه حالا باید با یه فکر ناراحت و مضطرب زندگی کنم . اینکه شب نصف شب یهو درد کلیه ام شروع بشه و سنگ دفع نشه و مجبور بشم برم بیمارستان توی کوالالامپور دور از خانواده ام دکترای مالایی و هندی و چینی ... حالا اگه برم با این درد چطوری بهشون بگم که چی شده یا مشکلم چیه ؟ اونا آیا سریع بهم میرسن؟ اگه بخوان بیهوشم کنن و ببرن اتاق عمل چی؟ اگه قرار باشه اونجا بخوابم چی؟ خلاصه هزار جور فکرای نگران کننده اومد توی ذهنم و حسابی شب و روزم رو داغون کرد...یکماه اول خیلی بد بود تقریبا شبها نمیخوابیدم. دکترا بهم گفته بودن تا شش ماه اول احتمال دفع سنگهای بعدی هم هست و باید خیلی مراقب باشم و فعالیت کنم و مایعات بخورم. منم خیلی رعایت میکردم اما شب که میشد تا کمی درد بسراغم میومد یهو نگران و  دستپاچه میشدم...خیلی بد بود خیلی بد...بعد از یکماه احساس کردم دارم کم میارم و دچار افسردگی و اضطراب میشم! دوباره سعی کردم روی خودم کار کنم و مثل گذشته سعی کنم با واقعیت کنار بیام و نترسم.خیلی تلاش کردم کلی کتاب خووندم و خودمو با هزار جور شعر و نوشته و مطلب سرگرم کردم بعضی وقتا رلکسیشن میکردم و مدتی آروم میشدم. کم کم توونستم ذهنم رو آروم کنم که اتفاق مهمی رخ نداده بیماری صعب العلاجی هم نیست و با مراعات کردن شاید همه چی روبراه بشه. واسه همین الان که هفت ماهی از اون موقع میگذره خیلی بهترم. البته اقرارمیکنم که عالی نیستم چون این بیماری ناراحتم کرده و ذهنم درگیرش هست اما بهرحال سعی میکنم بهش کمتر فکر کنم . توی این مدت هم برای اینکه همه چی تغییر کنه شروع کردم بکار. خوشبختانه کار خودم رو شروع کردم یعنی تدریس خصوصی. خیلی بهتر شد چون کاری رو انجام میدم که سالها در ایران انجام میدادم .البته ناگفته نماندمدتی هم بکاردیگه ای مشغول بودم یعنی کار دوبلاز برای یه شبکه ماهواره ای که بدلایل بسیار زیاد اونجا نموندم و ترجیح دادم به کار تدریس بپردازم که بیشتر با خوی من هماهنگی داره. ضمن اینکه من دیگه اصلا تحمل کار در محیط اداری و شلوغ رو ندارم و دوست دارم واسه خودم کارکنم اینجوری خیلی راحت ترم. 

/ 0 نظر / 12 بازدید