پنجره ای به روی زندگی من

عزیزم وبلاگ قشنگم

همدم روزها و سالهای دور و نزدیکم

امشب یهو تصمیم گرفتم دیگه تا مدتها پیشت نیام. شایدم اصلا دیگه نیام. بعد از نزدیک به ده سال دیگه میخوام اینجا ننویسم. تصمیم گرفتم جای دیگه شروع کنم. دیگه از تمام خاطراتی که در تمام این ده سال داشتم خسته ام خسته خسته... واقعا نمیدونم چی باید بگم. توی این ده سال اتفاقاتی برام افتاد که حتی فکرشم داغونم میکنه. از فوت پدرم تا جدا شدن از کسانیکه عاشقشون بودم تا از دست دادن دختر خاله ی عزیزم با سن بسیار کم و اونهمه زیبایی بی حد و اندازه اش بطور ناگهانی، که تنها خاطره کودکی ام بود و بعد از اون شبی رو بدون یادش صبح نکردم..تا اجبارم به ترک وطن و جدا شدنم از مادر ، خواهر، و همه کسانم، خانه ام، شهرم، کشورم و تمام خاطراتم... دیگه نمیتونم اینجا ادامه بدم. شاید یه روز دوباره برگشتم و وبلاگم رو غبارروبی کردم و دوباره نوشتم نمیدونم شاید روزی...اما فعلا با همه بغضم بهت میگم

خداحافظ وبلاگ عزیزم، برام دعا کن

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط نوشی _ ک نظرات () |

سال نو مبارک عزیزم. اینم از سال 1393 که شروع شد! وای خدای من چقدر سالها دارن زود میگذرن!!! 1392 هم گذشت ! با همه ی اتفاقات خوب و بدش گذشت و به خاطره پیوست...

برای تعطیلات عید رفتیم یه جای بسیار زیبا به اسم برجایا هیلز . واقعا زیبا بود. دو دهکده معروف بنام دهکده فرانسویها و دهکده زاپنیها. جایی در تقریبا 45 کیلومتری کوالالامپور که بسیار سرسبز و زیباست . زمینهای گلف بسیار زیبایی داره و خانه های قشنگ به سبک فرانسوی. بخشی دیگه از این منطقه که دهکده زاپنیهاست داخل جنگله و خانه های چوبی زاپنی در درون جنگلی سرسبز که با پوشیدن لباسهای کیمونو و رفتن داخل این خانه ها کاملا زندگی اوشین برای ما ایرونیهای اون نسل زنده میشه!!! خیلی خوش گذشت جای همه ی عزیزام خالی بود.

{برجایا هیلز}

 

{ دهکده زاپنیها}

 

{ دهکده فرانسویها}

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط نوشی _ ک نظرات () |

سلام وبلاگ قشنگم!

دلم برات تنگ شده بود گفتم بیام و یه چند خطی باهات دردو دل کنم. اینجا چند وقتیه که هوا گرم شده و بارون نباریده. از بس که بارون میومد و هر روز سیل راه میافتاد و هی ما ایرانیهای اینج غر زدیم که بسه دیگه چقدر بارون ! و هی دلمون سوخت واسه شهر و دیار خودمون که مردم در عذابند واسه آلودگی و بی بارونی توی شهرهای بزرگ اینجا هم بارون بند اومد و درکمال تعجب همه برای مدتی طولانی گرم شد. حالا دیشب میگفتن که میخوان ابرا رو بارور کنن تا بباره. پارسال هم یه بار اینکار رو کردن . به محض اینکه یه ماهی بارون نمیباره سریع ابرها رو بارور میکنن و بعد چند روز بارندگی عالی دارن. حالا منتظریم تا ببینیم میباره یا نه. 

کم کم توی ایران حال و هوای عید نوروزه اما اینجا که اصلا چنین حال وهوایی رو حس نمیکنی. درسته که کنسرتی از بعضی خواننده ها برگزار میشه یا کلاپ ها همه اش ساز و آواز و رقص و... بعضی ها هم سفر میکنن به چین و تایلند و سنگاپور و اندونزی و استرالیا و ..خلاصه کشورهای همجوار اما کلا اصلا حال و هوای عید توی ایران و مخصوصا شهر عزیزم تهران یه چیز دیگه اس! 

دلم لک زده واسه خرید شب عید. اینجا که معنی نداره خرید شب عید و لباس نو و...دلمون خوشه به همون چیدن سفره هفت سین که اگه اونکارم نکنیم دلمون میپوسه و حسابی دلتنگ میشیم. بهرحال امیدوارم همه ی ایرانیها هرجا هستن خوش باشن و فقط سلامت...

منم که همچنان مشغول تدریسم هستم . گرچه بعضی هاشون برای عید مدتی میرن تعطیلات اما بهرحال فعلا که حسابی گرفتارم. مدتی هم گرفتار نوشتن مقاله ام بودم که بالاخره تموم شد و همین امشب فرستادمش رفت . تا ببینم چی میشه!!!

امسال سومین عید نوروزیه که ایران نیستم....

خیلی دلم برای شبای عید توی ایران تنگ شده. ..

نوشته شده در چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط نوشی _ ک نظرات () |

سلام عزیزم

سال جدید میلادی هم اومد و رفت و این سومین سالی بود که من اینجام. گرچه باورم نمیشه که تقریبا سه سال از اومدنم گذشته ولی واقعا گذشته!! از اونروزی که بخاطر خیلی از دلایل مخصوصا اون اتفاق وحشتناک و تلخ که حسابی همه ی زندگیمو تحت تاثیر قرار داد و عزمم رو برای اومدن به اینجا صد برابر کرد داره سه سال میگذره و من اصلا نمیتونم باور کنم...از قبل از کریسمس مهمون داشتم و چند نفر از بستگان عزیزم اومدن اینجا و خیلی خوش گذشت تقریبا دو هفته ای اینجا بودن و منم مجبور بودم برای چندمین بار برم و جاهای دیدنی و مراکز خرید رو بهشون نشون بدم. از برجهای دوقلو گرفته تا باغ پرنده ها و ارکیده و پروانه ها ، باغ وحش و معابد هندوها و چینی ها ، گیتینگ و کازینوی معروفش تا سان وی لاگون پارک آبی خلاصه هر روز از صبح تا شب یا مشغول گشت و گذار بودیم یا من در آشپزخانه مشغول آشپزی و پذیرایی. شب عید هم که رفتیم برج دوقلو و مثل هرسال اونجا با جمعیتی حدود دو هزار نفر به رقص و پایکوبی مشغول شدیم تا نیمه شب که با آتش بازی بسیار بسیار زیبایی همراه بود و بعد هم با کلی خستگی در اون سیل جمعیت به سمت خونه برگشتیم. و بعد هم که مهمونام رفتن و منم کلاسهامو برای تدریس دوباره شروع کردم. جای همه ی عزیزام خیلی خالی بود کاشکی پیشم بودن!!!

الان هم که دیگه دو هفته ای از عید گذشته و شهر کاملا حالت عادی پیدا کرده و از اون ازدحام و شلوغی و رفت و آمد کم شده. مردم هم که عموما با تور اومده بودن دیگه برگشتن گرچه اینجا یعنی کوالالامپور شهریه که توریستیه و هیچ وقت خالی از توریست نیست ولی خب بعضی ماهها دیگه حسابی اوج توریسته.

امیدوارم امسال اتفاقای خوبی برام بیفته واقعا امسال آرزو میکنم برای همه ی ما ایرانیها بهترین سال باشه و با خبرای خوش همراه باشه. مخصوصا برای خانواده ام که آرزو میکنم همیشه سلامت باشن و سلامت و سلامت...

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط نوشی _ ک نظرات () |

سلام وبلاگ عزیزم

چند روز اومدم اینجا و کلی مطلب نوشتم اما با کمال تعجب میبینم که درج نشده!!حالم حسابی گرفته شد چون کلی مطلب نوشتم. مهمتر اینکه وقتی مینویسم حس و حال نوشته ام مربوط به همون موقع است ولی بعد دیگه نمیتونم همون مطلب رو با همون حس و حال بنویسم!!! بهرحال خیلی بد شد. خدا کنه دیگه چنین مشکلی واسه پرشین بلاگ پیش نیاد...

بهرحال اینجا که خبر خاصی نیست. روزا و شبا مثل هم میگذرند. فقط من بیش از گذشته گرفتار هستم . چون شاگردام بیشتر شدند و تقریبا هر روز هفته شاگرد دارم. فقط روزای یک شنبه دیگه هیچ شاگردی قبول نکردم تا به خودم و کارای خونه برسم. هوای اینجا مثل همیشه است یعنی آفتاب و باران. کشور آفتاب و باران همیشه در تمام فصلها یکسانه. صبحها آقتاب بسیار شدید و گرم و تند که میخواد تنت رو بسوزونه که بدجور هم میسوزونه و عصرها باران شدید و سیل آسا که قطعا به خیلی جاها آسیب و ضرر هم میرسونه . واقعا هوای جالبیه اصلا باورکردنی نیست که وقتی میری بیرون و داری از گرما خفه میشی و لباس راحت و خنک پوشیدی ناگهان در ظرف چند ثانیه آسمون سیاه میشه و رگبار بارون و سیل میباره طوریکه برف پاک کن ماشین میشکنه و وقتی پیاده راه میری تا زانو میری توی آب!!! اما وقتی بارون بند میاد حتی یه قطره آب هم روی زمین نمیبینی!!!!

بهرحال هوای خاص خودش رو داره. اما این روزا به جز بارون که میباره حال و هوای دیگه ای هم هست که همه شهر رو به جنب و جوش انداخته نزدیک شدن کریسمس زانویه است. تمام مراکز خرید حراج دارند و همه جا مثل هرسال با درختان سفید و سبز کاج پوشیده از انواع چراغها و تزیینات خودنمایی میکنه. همه در حال خرید برای آغاز فصل نو هستند. امتحانات مدارس و دانشگاهها شروع شده که تا قبل از کریسمس تموم بشه . خلاصه خیلی شهر شلوغه. کم کم از تمام کشورها میان اینجا مخصوصا توریستهای ایرانی که میخوان سال نو اینجا باشند و بگردند. 

اما من دلتنگم...بد دلتنگم...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط نوشی _ ک نظرات () |

سلام وبلاگ عزیزم

امروز 25 نوامبر 2013 است . اینجا همه چی داره عوض میشه . شهر مثل همیشه حال و هوای کریسمس و سال نو رو داره پیدا میکنه. همه به جنب و جوش افتادند. پشت ویترین مغازه ها درختان کوچک و بزرگ کاج با تزئینات زیبا و رنگارنگ خودنمایی میکنند. همه جا حراج آخر سال شروع شده و مردم دسته دسته از کشورهای همجوار و از کشورهای دور میان اینجا . چون اینجا بازار بزرگ پوشاک و اجناس مختلفه با قیمتهای مناسب. فرودگاهها شلوغه و مدام هواپیماها میشینند و بلند میشند. مسافر و مسافر و مسافر...

خیلی دوست داشتم تعطیلات کریسمس برم ایران اما نشد. تا تابستون سال آینده نمیتونم برم ایران و این یعنی کلی دلتنگی!! دلم برای ایران یه ذره شده اما چه کنم که اینبار باید طاقت بیارم و دیرتر برگردم. 

اینجا هم خبر خاصی نیست. زندگی مثل همیشه جریان داره. منم که خیلی وقته دوباره برگشتم سر شغل اصلی ام و دارم تدریس میکنم. بعد از اونهمه دنبال کار گشتن و شرایط مختلف رو تجربه کردن به این نتیجه رسیدم که باید شغل خودم رو ادامه بدم و مهمتر اینکه بازم مثل ایران برای خودم کار کنم تا حقم رو نخورن! واسه همین الان دیگه ماههاست دارم تدریس خصوصی میکنم. خدا رو شکر خوبه. درسته که کافی نیست اما از هیچی بهتره . بیکار موندن داشت دیوونه ام میکرد. واسه من که همیشه در ایران گرفتار بودم بیکار بودن اینجا بسیار وحشتناک بود. اما حالا بد نیست . چند تایی شاگرد دارم و سرم گرم شده. کارت هم چاپ کردم و در سوپرمارکتهای ایرانی پخش کردم. فعلا که مشغولم چون هم اسپانیایی تدریس میکنم هم انگلیسی خوشبختانه شاگردان بیشتری گیرم میاد. 

البته ایرانیها که دارن دسته دسته به ایران برمیگردند. اینجا خیلی خلوت شده از حضور ایرانیها. چند سال پیش قیامتی بود اینجا. تقریبا دو سال پیش وقتی میرفتی یه مرکز خرید از هر چند نفری که از جلوت رد میشدند یکی اشون ایرانی بود! اما حالا نه...دانشجوها که بعد از گرونی دلار و قطع شدن مبالغ ارزی اکثرا برگشتن و خانواده ها هم دیگه از پس زندگی بر نیومدن و برگشتن. عده ی بسیار کمی موندن نسبت به سالهای قبل. منم که فعلا هستم . هنوز نتونستم اقدامی برای جای دیگه بکنم. البته چند جا مد نظر م بود اما بعد از صحبت با وکیل منصرف شدم. یا شرایطش خیلی سخت بود یا بدرد زندگی نمیخورد. نمیدونم آینده چی میشه و چه اتفاقی میفته . از اینکه اینجا بمونم اصلا راضی نیستم چون اینجا اصلا به درد یه عمر زندگی نمیخوره ( البته از نظر من!) اما واقعا نمیدونم قراره در آینده چه اتفاقی برام بیفته . دیگه شرایط زندگیم طوری شده که خیلی حق انتخاب ندارم باید با جریان جلو برم. شاید بعدا اتفاق دیگه ای بیفته نمیدونم...

امیدوارم کریسمس خوبی پیش رو باشه و همه چی خوب پیش بره. ضمن اینکه برای کریسمس چند تا مهمون از ایران دارم که قراره بیان پیشم و با اونا سال نو رو بگذرونم. خدا کنه مشکل خاصی پیش نیاد و خوش بگذره وگرنه حالم بد گرفته میشه!!!

نوشته شده در دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط نوشی _ ک نظرات () |

دیگر هیچ توقعی از کسی نیست... نه اینکه قدرتی هست که

نیازی به کسی نیست...نه..مسئله خستگی از اعتمادهای

شکسته است... از آدمهای دورشده از انسانیت...از دوستیهایی

که در حد یک حرف باقی ماند...از سکوتهایی که شکسته نشد

چون قفل این ذهنهای بسته نادانی بود...از قولهایی که تنها

خاصیتشان زیباییشان بود...از وعده هایی که پوچ بود...دیگر هیچ

توقعی از کسی نیست...(برگرفته شده از facebook iranian girl)


نوشته شده در دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط نوشی _ ک نظرات () |

دکتر بهم گفت که باید برای رفتن به اتاق عمل آماده بشم ولی گفت که نباید امیدوارباشم که بتونه سنگ رو با بسکت بگیره ممکنه درحین انجام کار سنگ به عقب برگرده و نشه گرفتش. بهرحال دعا کرد که همه چی بخیر بگذره و من بتونم به پرواز برسم . حالم اصلا خوب نبود از رفتن به اتاق عمل و گرفتن بیهوشی اونم در فاصله یکهفته بعد از اون عمل که هنوز جای بخیه هام درد میکرد دیگه اصلا دلم نمیخواست بیهوشی بگیرم اما چاره ای نبود .البته در لحظات آخر موفق شدم پرواز رو کنسل کنم و برای دو روز بعد بندازم و اونم با کلی بدبختی! بهرحال رفتم و دکتر هم موفق شد سنگ رو با بسکت بگیره و همه چی تموم شد البته تا ساعت شب گیج بودم و اصلا نمیتونستم از بیمارستان مرخص بشم که خدا رو شکر کردم که تونستم بلیط رو تغییر بدم وگرنه اصلا به پرواز نمیرسیدم. خلاصه از بیمارستان به خونه خواهرم رفتم و استراحت کردم اما اصلا از نظر روحی خوب نبودم . دو روز بعد هم به مالزی برگشتم . وقتی به خونه رسیدم بشدت مضطرب و نگران بودم . از جهتی از اینکه به خونه خودم برگشته بودم خوشحال بودم اما از یه طرف دلتنگی دوباره بسراغم اومد و بیشتر از این ناراحت بودم که اصلا نتونستم با خانواده ام باشم و از بودن درایران لذت ببرم و همه اش بیمارستان بودم و در حال درد و ...و بعد هم نگران برای اینکه حالا باید با یه فکر ناراحت و مضطرب زندگی کنم . اینکه شب نصف شب یهو درد کلیه ام شروع بشه و سنگ دفع نشه و مجبور بشم برم بیمارستان توی کوالالامپور دور از خانواده ام دکترای مالایی و هندی و چینی ... حالا اگه برم با این درد چطوری بهشون بگم که چی شده یا مشکلم چیه ؟ اونا آیا سریع بهم میرسن؟ اگه بخوان بیهوشم کنن و ببرن اتاق عمل چی؟ اگه قرار باشه اونجا بخوابم چی؟ خلاصه هزار جور فکرای نگران کننده اومد توی ذهنم و حسابی شب و روزم رو داغون کرد...یکماه اول خیلی بد بود تقریبا شبها نمیخوابیدم. دکترا بهم گفته بودن تا شش ماه اول احتمال دفع سنگهای بعدی هم هست و باید خیلی مراقب باشم و فعالیت کنم و مایعات بخورم. منم خیلی رعایت میکردم اما شب که میشد تا کمی درد بسراغم میومد یهو نگران و  دستپاچه میشدم...خیلی بد بود خیلی بد...بعد از یکماه احساس کردم دارم کم میارم و دچار افسردگی و اضطراب میشم! دوباره سعی کردم روی خودم کار کنم و مثل گذشته سعی کنم با واقعیت کنار بیام و نترسم.خیلی تلاش کردم کلی کتاب خووندم و خودمو با هزار جور شعر و نوشته و مطلب سرگرم کردم بعضی وقتا رلکسیشن میکردم و مدتی آروم میشدم. کم کم توونستم ذهنم رو آروم کنم که اتفاق مهمی رخ نداده بیماری صعب العلاجی هم نیست و با مراعات کردن شاید همه چی روبراه بشه. واسه همین الان که هفت ماهی از اون موقع میگذره خیلی بهترم. البته اقرارمیکنم که عالی نیستم چون این بیماری ناراحتم کرده و ذهنم درگیرش هست اما بهرحال سعی میکنم بهش کمتر فکر کنم . توی این مدت هم برای اینکه همه چی تغییر کنه شروع کردم بکار. خوشبختانه کار خودم رو شروع کردم یعنی تدریس خصوصی. خیلی بهتر شد چون کاری رو انجام میدم که سالها در ایران انجام میدادم .البته ناگفته نماندمدتی هم بکاردیگه ای مشغول بودم یعنی کار دوبلاز برای یه شبکه ماهواره ای که بدلایل بسیار زیاد اونجا نموندم و ترجیح دادم به کار تدریس بپردازم که بیشتر با خوی من هماهنگی داره. ضمن اینکه من دیگه اصلا تحمل کار در محیط اداری و شلوغ رو ندارم و دوست دارم واسه خودم کارکنم اینجوری خیلی راحت ترم. 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط نوشی _ ک نظرات () |

قرار بود از اون مدت تاخیرم بنویسم...

پارسال نزدیک ژانویه 2013 مادرم اینا اومدن اینجا. این دومین باری بود که ظرف این مدت دو سالی که اینجا زندگی میکنم خانواده ام بهم سر زدن. خیلی خیلی خوشحال شدم چون جونم به جونشون بسته است و اومدنشون برام بهترین خبر بود. اونم موقع ژانویه که میتونست خیلی خوش بگذره. دوست داشتم امسال مراسم تحویل سال میلادی رو در جای دیگه ای باشم واسه همین با خانواده ام هماهنگ کردیم که بریم سنگاپور. قبل از سال نو راهی شدیم و یکروز پیش از سال نو در سنگاپور بودیم.از خونه ی من تا سنگاپور با ماشین فقط 5.30 طول میکشه اونم مسیری بسیار سرسبزو زیبا. بهرحال برای چند روزی رفتیم اونجا بسیار خوش گذشت و برگشتیم. خواهرم بخاطر کارش مجبور شد زودتر برگرده اما مادرم یکماه موند . روزو شبهای بسیار خوبی رو داشتم. اما نزدیک برگشتنشون که شد از غصه داشتم میمردم.متاسفانه همیشه روزای خوب و با هم بودن خیلی زود میگذره...اونا برگشتن و بازهم غصه ی نبودنشون....اما یکهفته بعد از رفتنشون مجبور شدم به ایران برم چون مدتی بود که دردهای زیادی در ناحیه شکم حس میکردم  و بعد از مشورت با پزشکم در ایران بهم گفت که سریع باید برم ایران. در کمال حیرت همگان سریع بلیط گرفتم و رفتم ایران. بعد از سونوگرافی و ...تشخیص هری ناف دادند و گفتند اگه نمیومدی احتمال پارگی روده زیاد بود و بعدشم که معلوم نبود چی به سرم میومد....سریع در بیمارستان بستری شدم و عمل کردم و بعد از دو روز بستری در اونجا به منزل خواهرم رفتم و استراحت کردم. از اونجایی که باید به دلیل انجام چند کار زودتر به مالزی برمیگشتم بعد از دو هفته استراحت و گدروندن دوره ی نقاهت بعداز جراحی درحالیکه اصلا تهران رو ندیدم و نگشتم و دلتنگیهامو کم نکردم بلیط برگشت گرفتم اما صبح روزیکه باید میرفتم فرودگاه ساعت 4 صبح با درد بسیار شدیدی بیدار شدم ودر حالیکه اشک میریختم و فریادمیزدم منو رسوندن بیمارستان. بعد از سونو مشخص شد که در کمال ناباوری سنگ کلیه دارم!!!!!داشتم دیوانه میشدم ...سنگ کلیه !!!اصلا چنین چیزی در خانواده ام نداشتیم و حتی یکبار هم درد نداشتم و نه هیچ عوارضی. حتی در چند ماه قبل هم که چکاپ کرده بودم هیچی دیده نشده بود.احتمال زیادی به تغییر رژیم غذایی و آب آشامیدنی و...در این کشور رو دادند و گفتند که سنگ در راه گیر کرده و باید با بسکت درش بیارن. گفتم من پرواز دارم باید ساعت 4 در فرودگاه باشم ....دکتر هم گفت تلاشم رو میکنم تا اون ساعت راهیت کنم ....وضعیت بسیار بدی بود. کمتر از چند ساعت دیگه پرواز داشتم و باید برمیگشتم- ضمن اینکه هنوز دوهفته از عملم نگذشته بود که بیهوشی گرفته بودم و حالمم بد شده بود- نگران بودم از اینکه از این ببعد با سنگ کلیه و مشکلات و درداش و عواقب اینچنینی اش توی کشور غریب چیکار کنم_ اینهمه سال توی ایران بودم و هیچ مشکلی نبود حالا به محض رفتن از ایران اینجوری برام مشکل درست شده بود... نه اینکه بگم از داشتن سنگ کلیه ترسیده بودم نه. خدا رو شکر کردم که درد بی درمان یا بدتری نبود که در مقابل تموم مردمی که دارن با بیماریهای بسیار بد دست و پنجه نرم میکنن اصلا چیری نبود . فقط نگرانیم برای نبودنم در ایران بود چون مالزی اصلا پزشکی مناسبی نداره و بسیار بسیار عقبه. نمیتونستم فکرشو بکنم که اگه این اتفاق در مالزی میافتاد یا دوباره بیفته من چه جوری برم اتاق عمل....توی  همین فکرا بودم که دکتر اومد و گفت باید برای رفتن به اتاق عمل آماده بشم....

ادامه دارد.

نوشته شده در شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط نوشی _ ک نظرات () |

چقدر دلم گرفته

چقدر دلتنگم

انقدر دلم گرفته که به جای گریه کردن دلم میخواد فریاد بزنم...این دلتنگیها آخرش منو میکشه ...

دلم برای درکه رفتن تنگ شده ...برای نشستن همون جلوی راه و نشستن و پیتزا خوردن توی سنگفرش کنار راه اونم با عجله و شتاب!!! 

دلم برای اون سینمای وحشتناک توی کرج که یه بار از سر ناچاری نشستیم و فیلم دیدیم با اون صدای فاجعه  موقع پخش فیلم که حتی یه کلمه رو هم نمیشد شنید ...

دلم برای آش رشته خوردن و حلیم دم افطار ؛ رفتن به فرحزاد و خوردن نیمرو ؛چای و خرما ؛ خوردن یه فال گردوی تازه یا پسته تازه شبهای تابستون...

دلم برای رفتن زیر بارش برف؛بازی کردن و گلوله پرت کردن ؛ غلت زدن توی برف و آدم برفی درست کردن...

دلم برای بوی خاک نم گرفته از بارش بارون توی روزهای پاییزی تهران ...

دلم برای بام تهران و قدم زدن توی مسیر ایستگاهها و ایستادن و نگاه کردن به تهران از اون بالا و بعد نفس عمیق کشیدن ...

دلم برای کافی شاپ توی کاشانک و قهوه اسپرسو با یه شکلات کوچولو کنارش بعد نشستن و حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن ....

دلم برای رستوران توی لواسان و کوچه پس کوچه های میگون و اوشان و فشم  ...

دلم برای دور دورکردن توی بزرگراه ارتش و رفتن به گردنه قوچک و نشستن روی تخت و  ترسیدن از اون سگ و گربه های دور و بر ....

دلم برای بستنی های جلوی پارک ملت ؛ ساندویچ تنوری ؛ پیتزا لقمه تجریش؛ آخ تجریش و بازار و خاطره هاش اونم شب عید...

دلم برای کوچه پس کوچه های قیطریه ؛ پاسداران؛ تهرانپارس ...

آخ خدایا!!!!!

دلم برای همه همه همه همه داشته هام توی تهران ؛ توی ایران ... تنگ شده...

آخ اگه یه روز بخوام دلتنگیهامو بنویسم انقدر زیاده انقدر زیاده که ...

نه ...حالا دیگه مطمئنم حتی فریاد زدن هم حالمو خوب نمیکنه...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط نوشی _ ک نظرات () |

Design By : Mihantheme