هوای تازه
سلام دوستان عزیزم منو ببخشید که باعث نگرانی بعضی از شما شدم . از اینکه انقدر نازنینید و نگرانم میشید واقعا ممنونم. وقتی میبینم واسه کسانی که اصلا منو نمیشناسند و نمیدونند من کی هستم انقدر مهم میشم که برام به هر طریقی پیام میگذارند و نگرانم میشند اشک میریزم. خیلی خیلی ازتون ممنونم . بخدا انقدر اینجا گرفتارم که اصلا نمیفهمم روز و شب چطوری میگذرند. زندگی در یه کشور دیگه با شرایط بسیار بسیار متفاوت نسبت به ایران دنبال کار گشتن و دنبال ادامه تحصیل و خرید مسکن و خرید ماشین و....هزار هزار کار و گرفتاری که واقعا تمام وقت و انرژی امو میگیره. البته خدا رو شکر میکنم چون سرگرم شدن و دنبال هر کدوم از این گرفتاری رفتن ها انقدر وقتمو میگیره که اصلا فرصتی برای فکر به گذشته نمیده و این یعتی همون چیزی که دنبالش بودم و بخاطرش اینجا اومدم... البته هنوز خیلی زوده که تمام این گرفتاریهام حل بشه تازه شش ماهه که اینجا زندگی میکنم و برای رسیدن و حل کردن همه این کارا کلی زمان لازمه اما فکر تهیه اشون و گاهی صحبت با کسانی در این خصوص یا رفتن و دیدن و گشتن همه روزم رو پر میکنه.نوشتن یه پروپوزال برای دکترا هم که خودش داستانیه!! باید دو تا پروپوزال بنویسم تا یکی اشو قبول کنند . دیگه خودتون تصور کنید نوشتن یه پروپوزال واسه دکترا چقدر وقت و زمان میخواد چه برسه به دوتا!!!!! اونم به زبان انگلیسی!!! یه مقاله هم که باید بنویسم واسه یه مجله در ایران و استاد راهنمام در دوره فوق ازم قولش رو گرفته که اونم تمام شبم رو پر میکنه. خلاصه حسابی درگیرم و خدا رو شکر میکنم که انقدر سرم شلوغه. خیلی دوست دارم از اینجا و اتفاقاتش براتون بگم . از شرایط زندگی ایرانیها و دیگران در اینجا و خیلی چیزای دیگه که از نزدیک لمسشون میکنم اما هر بار تصمیم میگیرم بشینم و درست و حسابی بنویسم اصلا نمیشه. اما اینبار دیگه قول میدم با یه فکر باز و دور از خستگی و اینجور حرفا بیام و هر خاطره ای که میشنوم یا خودم تجربه میکنم بنویسم. این پست فقط واسه اون دوستان نازنینی بود که برام به هر طریقی جه در یاهو مسنجر چه در ایمیل و یا اینجا کامنت گذاشته بودن و کلی اظهار لطف کرده بودن. همه اتون رو دوست دارم. 9 فوریه 2012: چقدر اینجا همه خونسردن . این خونسردی زیادشون برام جالب و قابل توجهه.البته ناگفته نماند که عصبی ام هم میکنه. آخه ما ایرانیها اصلا تحمل اینهمه خونسردی رو نداریم. مثلا میری یه کادو میخری میخواد برات بپیچه وای که اگه بدونید چقدر سرفرصت اینکار رو میکنه. صدبار اینور و اونورش میکنه تاشو حسابی مرتب میکنه ...بعد که دیگه میبینه هی این پا و اون پا میکنی با خنده ای آروم بهت میگه : دیرت شده یا خسته شدی؟ الان تموم میشه انقدر عصبی نباش. بعد تو هم مجبوری ادای آدمای خونسرد رو دربیاری و در حالیکه داری کلافه میشی میگی: نه عزیزم کارت رو انجام بده خیلی عالیه!! چند روز پیش میخواستم یه فیلترینگ آب واسه سینک آشپزخونه نصب کنم به دفتر برج زنگ زدم و گفتم اگه میشه تاسیساتی اتون رو خبر کنید بیاد برام ببنده. بعد از کلی زمان که دیگه حسابی کلافه شده بودم دیدم یه مرد سیه چهره ای در زد و اومد داخل.درحالیکه بشدت سرماخورده بود و هی فین فین میکرد و منم نگران که الانه که ازش بگیرم و بیافتم توی رختخواب و برم دکتر و ......رینگت پول دوا و درمان بدم!! هیچی خلاصه نزدیک به یکساعت طول کشید تا فقط وسایلش رو از توی کیف در اورد و قطعات فیلتر رو هم نگاه کرد و بعد در حالیکه همینطوری فین فین و سرفه میکرد دستی به سر و روی سینک کشید و خیلی خونسرد گفت : نمیشه مشکل داره! گفتم تو که هنوز کاری نکردی! گفت نه نمیشه میدونم باید کل سینک عوض بشه! بعد با خونسردی که نزدیک به همون یکساعت طول کشید دوباره وسایلش رو گذاشت توی کیف و گفت کاری ندارین؟!! منو میگی داشتم دیوونه میشدم گفتم نخیر بسلامت خدا شفاتون بده!!!! رفت و درب رو بستم و افتادم به جون سینک و ظرف کمتر از بیست دقیقه خودم درستش کردم!!! خلاصه که این خونسردیه مالایی ها داستانیه!!! رد شدنشون از خیابون غذا خوردنشون کارای اداری اشون حتی جواب سوال دادنشون موقع حرف زدن که باید گوشت رو بذاری نزدیک دهنشون تا صداشون رو بشنوی....اگه اینا بیان ایران بخدا یکساعت دوام نمیارن و دیوونه میشن از اون همه شتاب و عجله و داد و بیداد!!! امروز هوا مثل همیشه آفتابی و گرمه. با تهران صحبت میکردم میگفتن حسابی برف باریده دلم گرفت آخه من که تمام عشقم برفه و روز برفی حالا دیگه باید فقط خواب برف رو ببینم این کشور هرگز روی برف رو به خودش نمیبینه!! جالب این بود که من در استخر مشغول شنا بودم و خانواده در تهران با کلی لباس گرم و بافتنی از سرما میلرزیدند و کنار شومینه نشسته بودند! عجب دنیاییه! قربونت برم خداجون با اینهمه عظمتت! امروز تازه استارت زدم . دارم در سایتهای مختلف مطالب مختلفی برای شروع نوشتن پروپوزال دکترام پیدا میکنم. آخه قراره وکیلم ادامه تحصیلم در دوره ی دکترا رو در اینجا برام درست کنه.قرار بود اول برام اقامت بگیره که گرفت بهش گفتم عجله ای ندارم میخوام با شرایط اینجا آشنا بشم و عادت کنم بعد درس میخونم.حالا بعد از این مدت کم کم دارم شروع میکنم.خیلی سخته خیلی اما باید شروع کنم باید... خدایا کمکم کن مثل همیشه که تنها یاورم بودی.کمکم کن بتونم یه پروپوزال قوی بنویسیم تا اون دانشگاهی که میخوام قبولم کنه.خدایا کمکم کن... دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند... اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند ! پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم، فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد... آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ، به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است. سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد. اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد. در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد. گاهی لازم است کوتاه بیایی... گاهی نمیتوان بخشید و گذشت... اما می توان چشمان را بستوعبور کرد گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری... گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی.... ولی با آگاهی و شناخت و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت سلام اصلا نمیدونم از کجا باید شروع کنم...بعد از اینهمه غیبت و نبودن در اینجا هم بشدت دلتنگ شدم هم انقدر اتفاقات جورواجور برام رخ داد که اگه قرارباشه هرکدومش رو تعریف کنم تمام صفحات هم که نوشته بشه کمه!!! اما فعلا همینو بنویسم که من دیگه زیر آسمون شهرم نیستم.الان چند وقتی میشه که دیگه اومدم مالزی و مقیم شهر کوالالامپور شدم! البته بهمین سادگی که نوشتم نبود و ماهها درگیر اتفاقات مختلف بودم . انقدر دوندگی داشتم که خدا میدونه.اگه خدا خواست و فرصتی دست داد و حوصله ای بود حتما همه اشو مینویسم تا واسم یه یادگاری بمونه.واسه سالهای دیگه ای که میرسه و شاید لحظه های گذشته امونو فراموش میکنم یا برامون کمرنگ میشه لازمه که برخی از مشکلات رو که برای رسیدن به هدفی تحمل میکنیم و باهاشون مبارزه میکنیم رو بنویسیم تا اگه روزی یادمونم رفت با سرزدن به این دفتر خاطرات دوباره همه چیز برامون یادآوری بشه. بهرحال فعلا که انقدر افکارم شلوغ پلوغه نمیدونم اصلا باید از کجا شروع کنم.فعلا اینو برای آغاز نوشتم تا سرفرصت با یه فکر بازتر بیام و بنویسم.اما واقعا دلم برای نوشتن تنگ شده بود... درضمن از دوستان عزیزی که برام در اینمدت کامنت گذاشتند سپاسگزارم. من به زنِ وجودم افتخار می کنم
دلم می خواهد زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده من متولد می شوم، رشد می کنم تصمیم می گیرم و بالا می روم. من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم. من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها ! ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن! ـمن آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم گاهی غلیظ
می رقصم- گاه آرام ، گاه تند، می خندم بلند بلند بی اعتنابه اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر... برای خودم آواز می خوانم حتی اگرصدایم بد باشد و فالش بخوانم، آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم، مسافرت میروم حتی تنهای تنها ... .حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر، اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـمن می اندیشم... من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو، فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم... حتی اگر تمام این ها باآنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.ـ زن من یک موجود مقدس است؛ نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستوقایم می کنی تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد. نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد،حتی اگر گران بخرند. اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛ به هرکه بخواهد، هر جا زن من یک موجود آزاد است. اما به هرزه نمی رود. نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛ به احترام ارزش و شأن خودش. با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود، حتی به جهنم!ـ زن من یک موجود مستقل است. نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود، نه صندلی که رویش خستگی در کند و نه نردبان که از آن بالا برود. زن من به دنبال یک همسفر است، یک همراه، شانه به شانه. گاه من تکیه گاه باشم گاه او. گاه من نردبان باشم ، گاه او. مهر بورزد و مهر دریافت کند. زن من کارگر بی مزد خانه نیست که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛ که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد. روزهابشوید و بساید و عصرها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کندـ زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!! ـ در خانه ی زن من کسی گرسنه نیست ، بچه ها بوی جیش نمی دهند، لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛ اگر عشق باشد، اگر زندگی باشد!ـ زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛ ظرافتش، محبتش، هنرش،فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند، در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند. نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران اورا از حرکت بازدارند. گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند اما از حرکت باز نمیایستد. دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛ من یک زنم ... نه جنس دوم... نه یک موجود تابع... نه یک ضعیفه ... نه یک تابلوی نقاشی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی، نه یک کارگر بی مزد تمام وقت، نه یک دستگاه جوجه کشی.ـ من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ، بی آنکه دیگری را بیازارم... فرای تمام تصورات کور، هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!ـ باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم، بی تفاوت و بی احساس باشم، بی ادب و شنیع باشم، بی مبالات و کثیف باشم. اگر نبوده ام و نیستم ، نخواسته ام و نمی خواهم.ـ آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام می کند. ـ من به زن وجودم افتخار می کنم، هر روز و هر لحظه ... من به تمام زنان آزاده وسربلند دنیا افتخار می کنم و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند وتحسین می کنند آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام می کند. عشق آن قدر بزرگ بود که در قاب کارهای نیک مان جا نمی گرفت آن وقت گناهش نامیدیم و همچنان که به حوریان باکره فکرمی کردیم عاشق شدیم عاشق!!!!!! عاشق زنی که ساعت هفت در تمام ایستگاه های جهان منتظر بود قلبش چنان بزرگ بود که هیچ کار نیکی در آن جا نمی گرفت!! آن وقت گناهش نامیدیم... و چنان معصومانه مرتکبش می شویم که هیچ گاه هیچ پروانه ای مرتکب شمعی نخواهد شد.... " رویا شاه حسین زاده" برای من از دور دست تکان نده که من تو را درهمین نزدیکی گم کرده ام...







| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |



